تبليغاتX
.:: ***باتو*** ::.


با تو اومدم، بی تو رفتم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:19 توسط ایلیا |


آخرین پست من


به نام دوست

گاهي آنقدر دلت مي گيرد

كه جز گريستن راهي نداري

نه فريادرسي كه كس بي كسيت گردد

نه هم نفسي كه محرم تنهاييت شود

گويي خدا هم به فرياد دل تو نمي رسد

تنها و غريب به كنجي مي نشيني

هي اشك مي ريزي

هي آه مي كشي

آه چه تماشا داردآموي دو چشمانت وقتي كه دلت طوفانيست

آه چه زيباست نرگسان وحشيت وقتي كه عشق را بهانه مي كني و چشم به راهش مي نشيني كه:

(تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي)

از اعماق سينه ات آهي مي كشي

خودت مي ماني و باران اشكي كه بر سينه ي درياييت مي نشيند

حس غريبي كه صدايت مي كند

(بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي تنهايي تو جا دارد برداري و به سمتي بروي كه درختان حماسي پيداست)

سمت جغرافيايي عشق

سمت ابديت

 سمت بودن

سمت بودن براي سرودن و سرودن براي بودن

سمتي كه عشق خانه دارد

بودن خانه دارد سرودن خانه دارد و آزادي خانه دارد و به سمتي كه

(جريان دارد ماه جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازت پيداست)

تنها و بي پناه دور از همه كس دور از همه جا

به قاب عكسي كه در مقابل ديدگانت نشسته است خيره مي شوي و مي خواني:

(راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست

آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

او را به چشم پاك توان ديد چون هلال

هر ديده جاي جلوه ي  ماه پاره نيست)

به خود مي آيي و نرم نرمك پاي بر ركاب ان سمند راهوار خويش مي گذاري و در پس كوچه هاي تنهايي

خويش جولان مي دهي

.مي تازي تا بدانجايي كه حيثيت بوداييت قداست اهوراييت و دم

  مسيحاييت صدايت مي كند

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:9 توسط ایلیا |


+++ رسم دوستي+++


  روزي دو دوست پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. در بين راه بر سر موضوعي كوچك با هم اختلاف پيدا كردند و سپس كارشان به مناظره كشيد و . . . تا اينكه دوست كوچكتر با عصبانيت دستش را بالا برد و يك سيلي سنگين به صورت دوست بزرگتر زد! دوست برگتر كه سيلي خورده بود سخت آزرده شد و با ناراحتي زياد اطراف خود را گشت و سپس بدون اينكه حرفي بزند، روي شنهاي بيابان نوشت:    

  ًامروز بهترين دوست زندگي ام به صورتم سيلي زد!ً
بعد از جا بر خاست و همراه دوست كوچكتر به مسير خود ادامه داد. در بين راه به رودخانه اي رسيدند كه پر از آب بود و آنها مجبور بودند ا كنار آن رود بروند و . . . كه ناگهان سنگهاي زير پاي دوست بزرگتر شل شد و كناري رفت و همين اتفاق باعث شد دوست بزرگتر نتواند كنترلش را حفظ كند و بيفتد كنار رودخانه.

 شدت جريان آب آنقدر قوي بود كه داشت او را با خودمي برد، اما دوست كوچكتر با به خطر انداختن جان خود، هر طوري بود دوست بزرگتر را- كه هنوز گونه اش از سيلي او سرخ بود - از كنار رودخانه عقب كشيد و او را نجات داد. دوست بزرگتر لختي استراحت كرد و سپس گاهي به اطراف انداخت و آن وقت با يك سنگ كوچك، روي تخته سنگ بزرگي نوشت:    ًامروز بهترين دوست دوران عمرم مرا از مرگ نجات داد!ً

دوست كوچكتر از او پرسيد: ً چرا وقتي تو را زدم روي شن نوشتي ، اما وقتي نجاتت دادم روي سنگ؟
دوست بزرگتر خنديد و گفت: براي بقاي دوستي، بهتر است بعضي چيزها را روي شن بنويسي تا باد ببرد! و بعضي چيزها روي سنگ نوشته شود تا هرگز فراموش نشود!ً


اگه ميخواي هميشه آروم باشي،دلگيرياتو روي ماسه و شادياتو روي سنگ بنويس.

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:18 توسط ایلیا |


ایلیا آمد ایلیا با موتور سیکلت آمد

 خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده       

  هنوزم باورش برام سخته که چی شد من این همه مدت بعد از امتحاناتم به دوستام سر نزدم.یکی بیاد بهم توضیح بده که جرا؟ واقعا میگم تو این مدت که نبودم انگار یه چیزی تو زندگیم کم دارم و اون هم دوستای خوبم بون که دوباره پیداشون کردم.(ای ول ایلیا ترکوندیا، تو و این حرفا عجب نطق کلامی ما که خوشمون اومد نمی دونم که ایا بچه ها خوششون اومد یا نه؟)

 و اما . . . بالاخره امتحانات ترم دومم هم تموم شد البته یه خورده گند زدم ولی خوب فی المجموع خوب بود. بابا نبودین جاتون خالی ندیدین که چی جوری جلو چشای مراقب جلسه با بچه ها تقلب می کردیم چششون داشت از حدقه در می اومد،اینجورییییی   نمی تونم اینجا واستون توضیح بدم ولی هر کی که دلش خواست میتونه بگه و من هم براش این قانون رو می گم. ان شاالله بعد از یاد گرفتن این قانون تو امتحاناتتون هیچ مشکلی نخواهید داشت. البته به هیچ کی نگیدا!! 

 راستی یه وقت فکر نکین که من موتورسیکلت گرفتم، فقط خواستم بگم که من اومدم همین(آره جون خودت تو گفتی و من هم باور کردم.  اااااااه نزن این حرفو دیگه یه بار دیگه حرف بزنی با همین انگشت شصتم خفت می کنم. )ببخشید بچه ها از همسایه هامونه، هر از چند گاهی مزاحمم می شه.

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط ایلیا |


تقدیم به تمام زندگیم. . .

 

   خوب با سلام خدمت دوستان عزیز خودم که واقعا می گم که از ته دلم دوستشون دارم،

بعد از این مدت که به جمع شما دوستان خوب اومدم خیلی برام مفید بود و تو روحیه و رفتار من

خیلی خیلی تاثیر داشته (البته از نوع مثبتش  ). این پستم که می بینین اولین اثر من تو 

تولید کارت پستاله(ای مرده شوراون کارت پستالتو ببرن) ولی خوب دوست دارم

 که واسه اولین کارم نظر شما دوستا رو بدونم.اگه بتونین کمکم کنین خیلی ممنون می شم

( بابا کدوم دوست؟ کدوم نظر؟اونا فقط می آن یه سرک می کشن و الکی الکی میگن  که

آره بابا خوندیم و فلان و خیلی هم باحال بود) ای بابا توچرا ولم نمی کنی؟ دوستا ببخشین دیگه

 نمی دونم که این شیطونک از کجا پیداش شد  ولی شما حرفاشو جدی نگیرین، خوب. مرسی

آهان تا یادم نرفته بگم که شاید یه مدت واسه امتحانات ترم دوم دانشگاهمون نتونم بیام

 ولی تا اونجاکه می تونم به کلبه عشقتون سر می زنم.

شما رو به خدا منو دعا کنین

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:5 توسط ایلیا |


تقدیم به بهترینم. . .

  

 

پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم


قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم


همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش  

   

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:16 توسط ایلیا |


تلویزیون یا فوتبال؟

 

      خوب در این پستم واسه شما دوستان خوب یه داستان که در باره ی یه زوج به اصطلاح خوشبخته آوردم، امیدوارم که شما از خوندن اون لذت ببرین: 
 

   پسر جوان سه سال تمام صبر کرد و به هزار در و دیوار زد تا بالاخره موفق شد با دختر مورد علاقه اش ازدواج
کند و حالا - پس از پنج ماه- خود را خوشبخت ترین مرد دنیا می دانست. دختر جوان نیز چنان در عشق شوهرش غرق شده بود که هر مشکلی را به راحتی از سر راه خوشبختی شان بر می داشت.

آنها آنقدر عاشق همدیگر بودند که در روز اول ازدواجشان با هم چنین توافقی کردند:ً وقتی ما در کنار هم خوشبختیم، چه نیازی وجود دارد که تلویزیون در خانه داشته باشیم؟ ً و هر دو قبول کردند که در منزل سراسر عشقشان تلویزیون نباشد!

 ولی آن روز که پنج ماه از ازدواجشان گذشته بود، تصمیم گرفتند برای تنوع هم که شده یک تلویزیون به خانه بیاورند: ً اینطوری باعث می شه گاهی اوقات که تلویزیون می بینیم دلمان برای هم تنگ بشه! ً اما حقیقت چیز دیگری بود ; ً پسر جوان که از روز ازدواج به این طرف نتوانسته بود مسابقات فوتبال محبوبش را از تلویزیون تماشا کند، خوشحال بود که حالا بعد از ظهر های جمعه می تواند بازی تیم مورد علاقه اش را نگاه کند.ً


اما خوشحالی دختر جوان هم دست کمی از شوهرش نداشت; او تا زمانی که با شوهرش ازدواج نکرده بود، غیر ممکن بود که سریال کمدی نبیند! به همین خاطر نیز هر طوری بود شوهرش را راضی کرده بود تلویزیون بخرد تا او بتواند بعدازظهرهای جمعه سریال مورد علاقه اش را ببیند و . . .

 اما راس ساعت چهار بعد ازظهر که رسید، زن نظرش این بود که  کانال یک راببیند و مرد هم روی کانال سه پافشاری می کرد و آنقدر به هم گیر دادند تا صدایشان رفت بالا و . . .ً

هفته بعد شوهر جوان که به خانه مجردی اش برگشته بود و به دوستانش می گفت: تلویزیون دشمن خانواده است.ً
همسر جوان هم که به خانه پدرش برگشته بود هر کجا که می رسید می گفت: ًاین فوتبال است که زندگی مردم را نابود می کند!
ً

خوب به نظر شما حرف کدوم یک از زوجین درست بوده آقا یا خانوم؟ چرا؟

منتظر حضور سبزتون هستم

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:2 توسط ایلیا |


آزادی به چه قیمتی. . .

 

خوب همانطور که می دونین این روزها بحث مسئله امنیت اجتماعی یکی از مسائل مهم کشور اسلامی ما  شده  حتی میشه گفت که در مقطعی قرار گرفتیم که این موضوع از مسائل هسته ای و نفت و . . . هم مهم ترشده. خوب به نظر من هم باید این طوری باشه، نا سلامتی ما دریک کشور اسلامی زندگی می کنیم و الگوی زندگی ما مخصوصا دختران و زنان ما از برترین زنان دنیا، بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا(س)میباشد. خوب واقعا تاسف برانگیزه که دختران ما اینطوری با مسئله حجاب که ازمهم ترین ارکان یک زن مومن و مسلمان است برخورد می کنند.

ما واقعا دنبال چه چیزی هستیم؟ آیا واقعا آزادی تو اینا خلاصه میشه. حضرت امیر المومنین همیشه در خطبه ها و سخنرانیهای خود در مورد آزادی این چنین بیان می داشتند که انسان هم باید آزادی اجتماعی داشته باشد و هم آزادی    معنوی. آیا ما واقعا به این دو آزادی دست پیدا کردیم؟

نه اینکه بعضی انسانهای مفسد فی الارض ازاین موقعیت ها سواستفاده کرده و بسیای ازدختران ساده ما رو برای ارضا نیاز خود به دنیای فساد کشاندند؟

و اما مسئله ای که ما امروز با آن روبرو هستیم این است که طرح امنیت اجتماعی که تحت پوشش نیروی انتظامی می  باشد، وارد عمل شده و با برخوردهای غیرمنطقی و غیراخلاقی و حتی غیر شرعی در صدد رفع این مشکل می باشد. چرا، واقعا چرا مملکت اسلامی ما باید به این روز بیفتد که این چنین باید با این موضوع برخورد کنند. من به شخصه معتقدم که دختران ما باید حجاب را رعایت بکنند ولی نه با زور و جنجال و آبروریزی شخصی. 

به نظر من ما باید این مسئله رو به خودشان واگذار کنیم تا خودشان به عوارض و عواقب آن پی ببرند، البته نباید از راهنماییهای خود غافل شویم، نه اینکه بیاییم با این کارهای غیراخلاقی انسانها رو از دین اسلام فراری دهیم.

در عوض سران مملکت ما باید به فساد اقتصادی کشوربیشتر برسند تا شاهد اختلاف طبقاتی شدید درکشور اسلامی مواجه نشویم.
پیامبر(ص) میفرمایند: فقر چون از یک در آید ایمان از در دیگر می رود.

منتظر حضور سبزتان هستم

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:15 توسط ایلیا |


نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:59 توسط ایلیا |


اینم یه آهنگ زیبا و ناز از مدرن تاکینگ. امیدوارم که خوشتون بیاد. 

              Love is like the ocean, Burning in devotion              
                           عشق مانند اقیانوسی است سوزان از فداکاری                          

  
When you go,go,go,oh no
وقتی تو بروی, آه نه


Feel my heart is burning, when the night is turning
وقتی شب فرامی رسد، قلبم شعله می کشد


I dont go,go,go,oh no
نمی روم آه نه


Baby,I will love,Every night a day
عزیزم دوستت خواهم داشت، هر شب و هر روز


Baby,I will kiss you, But I have to say
عزیزم تو را می بوسم، اما بایدبگویم


No face,No name,No number
نه چهره ایی، نه اسمی، نه شماره ایی


Your love is like thunder
عشق تو همچون تندراست


Im dancing on a fire, Burning in my heart
من روی آتش می رقصم و از درونم می سوزم


Oh girl, Im not a hunter
آه عزیزم من شکارچی نیستم


Your love is like desive, Burning in my heart
عشق تو مانند اشتیاقی است که جانم را می سوزاند


Oh, love is like the heaven, Its so hard to find
آه، عشق همچون بهشت است و یافتن آن بسیار دشوار


Your love is like river, Flowing in my mind
عشق تو مانند رودخانه ایست که در ذهنم جاریست


Feel your dreams are flying, Dreams are never dieing
ببین که رویاهایت پر می کشد، آنها هرگزنمی میرند


Your eyes tells a story, Baby oh dont worry
چشمان توقصه می گویند، آه عزیزم نگران نباش


Baby cause I love you, for ever and a day
زیرا عزیزم، تو را دوست می دارم، تا ابد و یک روز

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:17 توسط ایلیا |